دفترخانه عشق
.:: یادمان باشد وقتی ابوبکر نوشت: (ولیکم بعدی عمر) کسی «ولی» را به معنای دوست نگرفت! ::. 
قالب وبلاگ
تبلیغات
نظر سنجی
کدام موضوع وبلاگ را بیشتر می پسندید؟ (میتوانید همزمان چند رای بدهید)










روزی مرد کوری روی پله‌ های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:

من کور هستم لطفا کمک کنید.

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.
او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید
بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ….

لبخند بزنید



[ دوشنبه 4 مهر 1390 ] [ 10:02 ب.ظ ] [ لیدا حشمتیان ]

داستان


روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشک کردو از غم های بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد.

مرد گفت: دلم از آدم ها گرفته از دروغگویی ها، از دورویی ها، از نامردی ها، از تنهایی، از خیلی ها از…
مرد ادامه داد و گفت: از این زندگی خسته شده ام، از این دنیا بیزارم ولی نمی دانم چه باید کنم، نمی دانم غم هایم را پیش چه کسی مداوا کنم.

پزشک به مرد گفت: من کسی را می شناسم که می تواند مشکل تورا حل نمایید
به فلان سیرک برو او دلقک معروف شهر است.
کسی است که همه را شاد می کند، همه را می خنداند، مطمئنم اگر پیش او بروی مشکلت حل می شود. هیچ کسی با وجود او غمگین نخواهد بود.

مرد از پزشک تشکر کرد و در حالی که از مطب پزشک خارج می شد رو به پزشک کردو گفت:
مشکل اینجاست که آن دلقک خود منم...

 




[ دوشنبه 4 مهر 1390 ] [ 10:01 ب.ظ ] [ لیدا حشمتیان ]


 


تبیان زنجان

شهادت امام صادق (ع)، مرد آسمانی مدینه، چشمه جود و سخاوت

کوه حلم و بردباری، تجسم اخلاص و صبر و دریای عمیق

علوم لدنی بر پیروان آن حضرت تسلیت باد.

تبیان زنجان

داغ صادق شرر سینه ام افروخته کرد
جگرى سوخته یاد از جگر سوخته کرد

جگرى سوخته کز داغ بر افروخته بود
باز هم از اثر زهر جفا سوخته بود

بر جگر آنکه ولایت به موالى همه داشت
محنت کشتن اولاد بنى فاطمه داشت

آن امامى که لواى شرف افراخته بود
زهر منصور به جانش شرر انداخته بود

آه از آن روز که بگرفت زطاغوت زمان
آتش از چار طرف خانه او را به میان

وندر آن خرمن آتش، ولى رب جلیل
راه مى رفته و می گفت منم پور خلیل

شعله را چون به در خانه تماشا مى کرد
یاد آتش زدن خانه زهرا مى کرد

آنکه هم ظاهر و هم باطن ما مى داند
با دلش زهر چه کرده است خدا مى داند

چارمین قبله عشق است به دامان بقیع
رونق دیگر از او یافت گلستان بقیع

تبیان زنجان

 خدایا بحق امام صادق (ع)، ایمان عارفانه و عمل صادقانه به همه

ما عنایت بفرما.


doooaaaالهیآمینdoooaaa




[ شنبه 2 مهر 1390 ] [ 07:17 ب.ظ ] [ لیدا حشمتیان ]


بقیع


انسان‎ها در دنیا وقتی بشنوند که در جایی گنجی وجود دارد سریع به دنبال یافتنش می‎روند. اصولا انسان به دنبال چیزهای با ارزش است. حال چه چیزی با ارزش‎تر از فرمایشات اهل بیت(علیهم‎السلام)؟! آن هم برای رسیدن به سعادت؟! در این مطلب روایاتی از امام صادق(علیه‎السلام) ذکر می‎شود که 25 راه برای سعادتمند شدن انسان را آموزش می‎دهند. 

 

امام صادق(علیه‌السلام) فرمودند:

1- طلبت الرفعة، فوجدتها فی التواضع؛ برتری و بزرگواری را خواهان شدم، پس آن را در فروتنی یافتم.

2- طلبت رضی الله، فوجدته فی برّ الوالدین؛ خشنودی خدای متعال را درخواست نمودم، پس آن را در نیكی به پدر و مادر یافتم.

3- طلبت العز، فوجدته فی الصدق؛ عزت(ارجمندی) را جستجو نمودم، پس آن را در راستی و درستی یافتم.

4- طلبت صحبة الناس، فوجدتها فی حسن الخلق؛ همراهی و گفتگوی با مردم را جستجو نمودم، پس آن را در خوشخویی یافتم.

 


ادامه مطلب

[ شنبه 2 مهر 1390 ] [ 07:11 ب.ظ ] [ لیدا حشمتیان ]

خانه خلیل

 

امام صادق علیه السلام

 

مردی غروب کرد وقتی افق شکست                           خورشید دیگری جای پدر نشست

او یک امام بود هرچند بی قیام                                         او یک رسول بود جبریل شاهد است

در آخرین کلام حرفش نماز بود                                     او جعفر خداست،پیری که بود و هست

 از ترس بشکند دشمن نماز او                                             این یک نماز نیست تیغی است روی دست

از پای منبرش بستند دست او                                            قومی عبا به دوش، جمعی قلم به دست

آتش چه می کند با خانه خلیل                                           کاذب چه می برد از صادق ألست

حرف از ثواب شد تشییع آمدند                                            ای دهر نابکار! ای روزگار پست!

کاش از ره ثواب جمعی به کربلا                                           تشییع شاه را بودند پای بست

وقتی افق شکست رأسی طلوع کرد                                    منبر سنان شد و واعظ بر آن نشست

 

بخش عترت و سیره تبیان




[ شنبه 2 مهر 1390 ] [ 07:06 ب.ظ ] [ لیدا حشمتیان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 30 :: ... 5 6 7 8 9 10 11 ...

تبلیغات
یادمان باشد...


.::باتمام وجود گناه کردیم اما نه گناهانمان را فاش کرد،نه نعمت هایش را از ما گرفت،اگر اطاعتش کنیم چه میکند؟!::.

آمار دفترخانه
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
تبلیغات
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic