دفترخانه عشق
.:: یادمان باشد وقتی ابوبکر نوشت: (ولیکم بعدی عمر) کسی «ولی» را به معنای دوست نگرفت! ::. 
قالب وبلاگ
تبلیغات
نظر سنجی
کدام موضوع وبلاگ را بیشتر می پسندید؟ (میتوانید همزمان چند رای بدهید)














السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ( علیه السلام )

 ایستاده ام ...کنار پنجره ی فولادو زیر لب آهسته آهسته زمزمه می کنم :

السلام علیک یا امین الله فی ارضه و حجته علی ....

آنطرفتر ........

چند نفر درحال و هوای خودشان .... مرد روحانی همچنان می خواند . گوشه ای ایستاده و محزون می خواند و شاید...... این دلش است که می خواند.

پیرزنی .. رنجور و خسته ... دست به پنجره گرفته و فریاد می زند سخنش واضح نیست ...گاه گاهی اشکی می چکد .... و من می بینم .... دخترش و شاید ... کنارش نشسته ... توی ویلچر ... چشم به پنجره دارد ..

... اللهم ان قلوب المخبتین الیک و الهه و سبل .....

روحانی همچنان می خواند .... و محزونتر ....

 داخل پنجره اما .... شور و غوغایی به پاست ... ازدحام جمعیت ... و هرکسی با امام خودش....

دوباره می بینم ... اشک پیرزن را .. می گرید و فریاد می زند ... کسی را صدا می زند و مرد روحانی می خواند و باز هم محزونتر ...

.... و عداتک لعبادک منجزه و زلل من استقالک ....

ویلچر را کمی به جلو می برد ... دخترک اما ... همچنان چشم به پنجره دارد . نگاهها همه به سوی اوست ..خدایا چه می خواهد؟... چرا اینقدر ضجه می زند ... خدایا ..

دخترک می گرید و من هم ...

خدایا اینجا کجاست ؟ دلها همه خالی ازبزرگی و همه کوچک درگاه اویند . خدایا ممنونتم ...

...اللهم فاستجب دعایی واقبل ثنایی واجمع بینی و ....

پیرزن ساکت است و سر به پنجره دارد و مرد روحانی می خواند ...شاید محزونتر از همیشه ...

می گذرد ....

دخترک آهسته بلند می شود و به طرف مادرش ... چادر پیرزن را می گیرد ..

- مامان جون ...

و گریه هاست که بلند می شود و ازدحام جمعیت ...مفاتیح در دستم سنگینی می کند .. باورم نمی شود ..خود را از جمعیت بیرون می کشم و این بار جمعیتند که فریاد و ضجه می زنند.....

توان راه رفتن ندارم ...به گوشه ای رفته و می خوانم بند آخر زیارت را ...

انت الهی و سیدی و مولای اغفر لاولیائنا و کف عنا ....

***

و آهسته حرم را ترک می کنم و خوشحالم ... خوشحال تر از هر وقت دیگر ...





[ یکشنبه 17 مهر 1390 ] [ 03:30 ق.ظ ] [ لیدا حشمتیان ]


یک وعده، یک بهشت



یک وعده، یک بهشت

 


 
صدای زنگوله های آویخته شده بر گردن شترهای کاروان، سکوت بیابان را در هم می شکست. مسافران قافله خسته و آفتاب سوخته و در عین حال صبورانه به پیش می رفتند. « ابوبصیر» در حالی که بر شتر راهوار خود سوار بود و با هر حرکت شتر به چپ و راست تکان می خورد، غرق در افکار خود بود. از وقتی از مدینه حرکت کرده بودند، لحظه ای از این افکار غافل نشده بود. و هر چقدر به کوفه نزدیک تر می شد هیجان و اضطرابش نیز بیشتر می شد. به شیوه ی مردان عرب دستاری بر سر بسته و طرف آزاد آن را از زیر گردن رد کرده و پشت سرش انداخته بود و عبای گشادی بافته شده از موی بز هیکل درشت و استخوانی اش را می پوشاند. در حالی که افسار شتر را در دست هایش داشت و تکان تکان می خورد با خود می اندیشید: خداوندا ! به من آرامش بده. این شک و تردید و هیجانی که به جانم افتاده است دارد مثل خوره روحم را متلاشی می کند. می ترسم.

کسی از درون به او نهیب زد: ابو بصیر! شرم بر تو باد. آیا به حرف فرزند رسول خدا ایمان نداری؟

- البته که دارم. اما این « مالک » پاک دین باخته شده است. نور خدا از قلبش رفته. عیاشی و هرزه گرایی روحش را پژمرده کرده است. می ترسم حرف فرزند رسول خدا در او کارگر نشود.

آهی کشید و ناخودآگاه سرش را به نشانه ی تأسف تکان داد. مالک همسایه اش بود. به عشرت طلبی مشغول شده بود و به شکایت ها و ابراز ناراحتی های دیگران و از جمله ابوبصیر اعتنایی نمی کرد. ابوبصیر چند بار به نزدش رفته بود و با نصیحت و اندرز سعی کرده بود تا او را متوجه اشتباهش بکند. اما مالک به هیچ وجه زیر بار نمی رفت و دست از کارش بر نمی داشت. یک بار که ابوبصیر زیاد به او اصرار کرده بود، مالک مدتی به او خیره مانده و بعد با تمسخر گفته بود :« ببین ابو بصیر! شیطان مرا از راه به در برده است. امیدی به بهبودی و نجات من نیست!»


بعد مکثی کرده و سپس آهسته افزوده بود: « شنیده ام قصد رفتن به مدینه را داری و می خواهی به ملاقات جعفر بن محمد بروی. خب! تو که او را از بهترین سادات اهل بیت می دانی و در زهد و تقوی او را سرآمد همگان برمی شماری، چرا حال مرا به او نمی گویی؟ شاید خدا مرا به وسیله ی تو و واسطه ی آن بندگی برگزیده اش از این گرفتاری برهاند. هان؟

ادامه مطلب

[ یکشنبه 17 مهر 1390 ] [ 03:23 ق.ظ ] [ لیدا حشمتیان ]


کسی که تعداد گنجشک های جهان را می داند


کسی که تعداد گنجشک های جهان را می داند

نویسنده: سید سعید هاشمی



ساعت دو و بیست دقیقه نیمه شب بود که تو را در خواب دیدم، خودت بودی؛ خودت که در بیداری نمی یابمت. کلی با تو حرف داشتم. لب باز کردم که بگویم؛ خندیدی! معلوم بود هر چه می خواهم بگویم، تو می دانی؛ ولی با از گفتی: بگو.

(در کدام یک از سرزمین های آسمان، ساکنی که لهجه ات لهجه ی باران بود؟)

گفتم: شعرهایم نیمه تمام است.

گفتی: مرا بخوان! حرف هایت روان می شوند؛ شاعرانه هایت فوران می کنند؛ زندگی ات شعر می شود؛ شعرهای نیمه تمامت به پایان می رسند و شعرهای تازه ات گل می کنند.

(از حرف هایت شعر نرگس می بارید. دیوان هایت را کدام ناشر به چاپ سپرده است؟)

گفتم: گلدانم ترک بداشته است.

گفتی: کمتر آن عروس باغ ها را زندانی سلول انفرادی گلدان کن! پنجره را باز کن و گلدانت را بگذار لب پنجره. بگذار همه ی چشم ها گلدانت را تنفس کنند و عابران، کوچه را زیباتر راه بروند.

(از حرف هایت گل می بارید، کدام باغبان، بر حرف هایت راه رفته است؟)

گفتم: زبانم لکنت دارد.

گفتی: بخند! بخند تا لکنت زبانت خوب شود. خنده زبان را باز می کند.

(چه قدر خوب، روحم را مقابل افتاد بر بند آویختی).

ساعت دو و بیست دقیقه ی نیمه شب بود که به خوابم آمدی و هنگام اذان، پا از خوابم بیرون گذاشتی و مرا با تنهایی ام رها کردی.


منبع: نشریه ی حدیث زندگی 20



[ یکشنبه 17 مهر 1390 ] [ 03:22 ق.ظ ] [ لیدا حشمتیان ]


 

درگفتگو با خدام امام رضا(ع)

 

آرزودارم فقط یک روزازنوکری ام قبول شود

 

حریم وحرم علی بن موسی الرضا(ع) را عطر افشانی می کنند، ملائک از اسمان بر روی زائران ومشتاقانش گلاب می پاشندو در کالبد مسافران خسته روحی تازه می دمند و با ترنمی دلنوازوعاشقانه آنان را به سمت حرم می خوانند.

آن وقت است که دلت می خواهد تا آخرین لحظه حضورچشم از گنبدطلایی بر نداری و در این حالت مستانه وروحانی هر چقدر که دوست داری با امام رئوف درد دل کنی. سفره دلت را بگشایی و از صاحب خانه بخواهی هرانچه راکه خودت ازبه دست اوردن ان ناتوانی. خادمان حرم مطهر رضوی از جمله افرادی اند که علاوه بر توفیق خدمت به آقا علی بن موسی الرضا(ع) گنجینه ای مملو از خاطرات دلنشین دارند .

در همنشینی با دو تن از این دلسوختگان حریم عشق، همکلام می شویم وگفتنی های انها راثبت می کنیم.


 شما ؟

بنده محسن بلبلیان کارمند سازمان مرکزی آستان قدس رضوی، متولد سال 1337 هستم. با سی سال سابقه ی خدمت به مولایم آخرین سال نوکری علی بن موسی الرضا(ع) را سپری می کنم (ازلحن صدایش می شد حسرت درک کرد) .حدود هفت سال است در کشیک هفت شب کفشداری، مشغول خدمت رسانی به زائران هستم.


السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی، سید محمد حجتی هستم وده سال است که در کفشداری به غلامی آقا مفتخرم. از کودکی آرزو داشتم، جای یکی از خادمان امام رضا(ع) باشم و با لبخند از زائران استقبال کنم ودرهرروزاز زندگی ام آقا رازیارت کنم.


ادامه مطلب

[ یکشنبه 17 مهر 1390 ] [ 03:20 ق.ظ ] [ لیدا حشمتیان ]
قم - خبرگزاری مهر: امروز باران اشکها و دریا دریا دل است که به بارگاه علی بن موسی الرضا (ع) در قلب ایران پل می خورد  

به گزارش خبرنگار مهر، این روزها سراسر ایران مشهد الرضا (ع) است و هر کس در دل ارادتی به آستان دوست دارد، از گوشه و کنار این سرزمین دست طلب به سوی بارگاه حضرت رضا (ع) دراز می کند و اشک ارادت را مهمان چشمانش می کند.

اگر چه در آستانه میلاد خورشید خراسان، مشهد الرضا (ع) میزبان میلیون ها زائر دلباخته و عاشق است اما میلیون ها میلیون دلداده دیگر در گوشه گوشه ایران و حتی جهان، از راه دور دل ها را به پنجره های فولاد حرمش گره زده و جام قلب ها را از ارادت و معرفت به آستان حضرتش لبریز کرده اند.

اشک های توسل است که جاری می شود و ذکر "یا رضا رضا"ست که بر روی لب ها متولد و در فضا جان می گیرد.

703508_orig.jpg



ادامه مطلب

[ یکشنبه 17 مهر 1390 ] [ 03:18 ق.ظ ] [ لیدا حشمتیان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 30 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

تبلیغات
یادمان باشد...


.::باتمام وجود گناه کردیم اما نه گناهانمان را فاش کرد،نه نعمت هایش را از ما گرفت،اگر اطاعتش کنیم چه میکند؟!::.

آمار دفترخانه
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
تبلیغات
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو