دفترخانه عشق
.:: یادمان باشد وقتی ابوبکر نوشت: (ولیکم بعدی عمر) کسی «ولی» را به معنای دوست نگرفت! ::. 
قالب وبلاگ
تبلیغات
نظر سنجی
کدام موضوع وبلاگ را بیشتر می پسندید؟ (میتوانید همزمان چند رای بدهید)












 بسم الله الرحمن الرحیم





السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (علیه السلام )


داخل اتوبوس نشسته ام . مرد مسنی کنارم در حال ذکر گفتن است . هوای دم گرفته ی اتوبوس کمی حالم را نامساعد کرده است . پسر جوانی آنطرف تر در حال ورق زدن مجله ای . و مرد ی هم به دوردستها خیره شده وشاید به مشکلاتش فکر می کند ...

- ببخشید آقا بلیط اضافه هست خدمتتون ..   

این را پسری که کلاهی را تا نزدیک چشمهایش پایین کشیده بود گفت .

بلیطی به او دادم و با کلی تعارف پولش و بهم داد .

صدای خرپف کارگری به گوش می رسد همه در حال خودشانند .

نگاهی به بیرون از اتوبوس می اندازم . هوای بیرون به شدت سرد است و شیشه ها تقریبا دم گرفته است . پیر زنی کیسه ی سنگینی را به دوش گرفته ... پسری با موها و ریش عجیبی ! بدون توجه از کنارش می گذرد ...

- میدان توحید ...

با صدای راننده به خودم می آیم ... عده ای پیاده می شوند و اتوبوس دوباره حرکت می کند و از خیابان منتهی به حرم می گذرد ... چشمم که به گنبد می افتد سلام می دهم  در دل برای همه دعا می کنم .... گنبد امام از پشت شیشه ی بخار گرفته ی اتوبوس همچنان برق می زند ... ومن ناخود آگاه به یاد شعر زیبای قدیمی ای  می افتم که در دوره ی دبستان توی کتابمون بارها و بارها خونده بودمش  .....

و آهسته زیر لب زمزمه اش می کنم :


غرق نور است و طلا

گنبد زرد رضا

بوی گل بوی گلاب

می رسد از همه جا .

**


ادامه مطلب

[ یکشنبه 17 مهر 1390 ] [ 04:30 ق.ظ ] [ لیدا حشمتیان ]



السلام علیک یا علی بن موسی الرضا


 - پرتقال . پرتقال بدم . بدو بیا که آخراشه  ...                                                         

- سیب قرمز سه کیلو هزار ......                                                                  

- ...............

اینجا میدان شهداست و این هم قیل و قال میوه فروشان . ازدحام و شلوغی جمعیت اعصاب راحتی برای کسی نگذاشته است پیرزنی غرلند کنان برای خودش جا باز می کند تا بلکه بتواند هر چه زودتر از این شلوغی نجات پیدا کند . باد خنک پاییزی در حال وزیدن است . پسری در حال جمع کردن تکه چوب برای روشن کردن آتش است .

 هر وقت به این میدان می رسم یاد معلم دوران دبیرستانم می افتم همیشه خدا از این میدان گلایه داشت می گفت هر جور آدمی . هر جور قیافه از را که بخواهی می توانی در این میدان پیدا کنی ...... بنده خدا چقدر ما می خندیدیم ..

ـ کوپن . کوپن شماره اعلام شده و نشده خریداریم ....

با صدای کوپن فروشها به خودم می آیم . اینجا خیابان شیرازیست و اینها هم خریداران کوپن که در جای جای این خیابان دیده می شوند .

گنبد حضرت رضا (علیه السلام )از دور خود نمایی می کند . گوشه ای می ایستم و سلام می دهم :

صل الله و علیک یا علی بن موسی الرضا                                             

صل الله و علیک یا غریب الغربا یا امام هشتم                                                    

السلام علیکم و رحمه الله و برکاته                                                         

به طرف حرم حرکت می کنم . چندین رفتگر در حال تمیز کردن خیابان هستند . کودکی در حالی که چادر مادرش را گرفته بلند بلند گریه می کند و بستنی می خواهد . بستنی فروش بدون توجه همچنان فریاد می زند و از بستنی قیفی هایش تعریف می کند.

 عده ی زیادی در ایستگاه اتوبوس ایستاده اند . از وقتی که طرح توسعه و نوسازی اطراف حرم را شروع کرده اند این خیابان شلوغ تر شده است . دست فروشی اجناسش را با صدای بلند تبلیغ می کند و عده ای هم دورش جمع شده اند و اجناسش را برانداز می کنند .

قدمهایم را تند تر می کنم تا بلکه زودتر برسم .....

اینجا چهارراه شهداست ... چهارراه همیشه شلوغ ... با چراغ قرمز های طولانی ...

می ایستم تا چراغ سبز شود و بعد از چهارراه می گذرم ... چندین زائر عراقی در حالی که با صدای بلند با هم حرف می زنند از کنارم می گذرند .. آن ور خیابان تابلوی بزرگ « بازار مرکزی » به چشم می خورد . همیشه ی خدا اطراف بازار شلوغ است به همین خاطر سعی می کنم کمتر از آن ور خیابان بروم ...


ادامه مطلب

[ یکشنبه 17 مهر 1390 ] [ 04:24 ق.ظ ] [ لیدا حشمتیان ]



السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ( علیه السلام )


 

آرام آرام همراه با پدرش حرکت می کرد . خیابان ها خلوت بود گهگداری ماشینی از کنارشان می گذشت . آنها به طرف حرم می رفنتد . این کار هر روزشان بود.

پسرک به مغازه های بسته نگاه می کرد . مغاز ه هایی که که در روز مملو از آدم می شد . و حالا خالی خالی .....

حرم امام رضا (علیه السلام ) از دور خودنمایی می کند . پدر به ساعتش نگاهی می اندازد و به سرعتش می افزاید .

الله اکبر ... سبحان ربی العظیم وبحمده ... پدر نماز می خواند .پسر با مهر و تسبیحی بازی می کند ... هنوز قدری نگذشته که صدایی بلند می شود صدایی بس دل انگیز ... پسرک مهر و تسبیح را می اندازد و به طرف صحن نقاره خانه شتاب می کند ...

سرش را بلند می کند ... آن بالا بالا.... به دیواری تکیه میدهد و به تماشا می ایستد چقدر از این صدا خوشش می آید ... چقدر آرزو داشت به آنجا می رفت و با شدت به آن طبل ها می زد و مردم را برای آغاز یک صبح دیگر و یک مناجات دیگر بیدار می کرد ......

*****

سالها گذشته است و هم اکنون این پسرک است که گرد پیری بر چهره نشانده و آهسته آهسته از پله های نقاره خانه بالا میرود تا آماده شود برای آماده ساختن آغازی دوباره ......

آیا شنیده ای که چرا خروس صبح سحر بانگ زند :

فریاد زند که یک روز ز عمرت بگذشت ولی تو همچنان غافلی



[ یکشنبه 17 مهر 1390 ] [ 04:17 ق.ظ ] [ لیدا حشمتیان ]



1. مِن اَخلاقِ الاَنبیاء التَّنّظُّف

نظافت موجب پاكى جسم است نظافت مایـه آرام جـان است

امـام هشتمین فرمود بـا خلق نظـافت شیـوه پیغمبران است

 



2. صاحِبُ النّعمَةِ یَجِبُ ان یُوَسِّعَ عَلى عِیالِهِ

توانگر را بوَد واجب كه بخشد زن و فـرزند را از مال دنیـا

دهـد وسـعت به امر زندگانى بـه شـكر نعـمت حى ّ تـوانا

 



3. مَن لَم یَشكُرِ المُنعِمَ مِن المَخلوقین لَم یَشكُر اللهَ عزّوجلّ

شـنیده ام كه علـى بن موسـى كاظم خدیو طوس، بفـرمـود نكته اى زیبـا

كسى كه نیكویى خلق را نداشت سپاس نكـرده است سپـاس خداى بـى همتـا

 


4. الایمانُ اداءُ الفرائضِ و اجتِنابُ المَحارِم

فرمود رضا امام هشتم انجام فرائض است ایمان

دورى ز محرّمات و زشتى پرهیز ز ناصواب و عصیان

 


5. لَم یَخُنكَ الاَمین، وَ لكِن ائتَمَنتَ الخائِنَ

كسى كه بیـم ندارد ز كردگار علیم وِرا به خدمت خلق خدا مكن تعیین

امین نكرده خیانت، تو از ره غفلت امین شمـرده خیـانت شعار بدآیین

 


6. الصَّمتُ بابٌ مِن ابوابِ الحِكمة

زبـان تو گـر تحـت فرمان نباشد خموشـى گزیـن، تا نیفتى به ذلـّت

على بن موسـى الرضا راست پندى سكوت است بابـى ز ابواب حكمت

 


7. الاَخُ الاَكبرُ بِمنزِلةِ الاَب

برادر چو دانا و شد و آزموده وِرا با پـدر مـى شمارش برابر

بگفتـا امـام بحق، نور مطلق به جاى پـدر هست، مهتر برادر


ادامه مطلب

[ یکشنبه 17 مهر 1390 ] [ 04:01 ق.ظ ] [ لیدا حشمتیان ]


 


پیک عشق



بالهایم سنگین شده است . اکنون بسیار خسته ام. دیگر قوت پرواز ندارم.

آستان جانان کجاست؟ پس کی به مقصد می رسم؟

بهتر است مدتی روی این درخت استراحت کنم، نفسی بگیرم و بعد به آن سمت پر بکشم.

آخ چه بود؟ نزدیک بود بالم را زخمی کند.

بچه های بازی گوش!

مگر من نشان تیر اندازی شما هستم؟

ببینید من زنده ام، نفس می کشم. تیر و ترکش شما باید جای دیگری را نشانه روند.

هرچه زودتر باید پر بگیرم و گرنه کشته می شوم. نمی خواهم آرزو به دل بمیرم. سالهای جوانی ام هنوز به پایان نرسیده است باید خواسته ی پدر و مادرم را اجابت کنم.

ای کاش دوستی داشتم، تا ازتنهایی درمی امدم.

ای خورشید خورشید ها من نیز مانند تو مسافری غریبم. زائرت شده ام تا که در آسمان گنبدت پرواز کنم. راحت باشم از سنگ کمان بچه ها و نترسم از سایه ی شاهین بر سرم.

گنبدتومامن امنی است که تنهایی وآوارگی را از من می گیرد.

خسته ام اما پر می کشم. شوق اربابی چون تو داشتن، بال و پرم را نیرو وقوتی دوچندان می بخشد.

از کدام راه بیایم؟ به کدام سو اوج بگیرم؟ می شود راهنمایم باشی؟

این حس غریب چیست که جام وجودم را پر کرده است؟

آری این دست توانگر توست که بالهایم را نوازش کرده و مرابه سوی خود فرا می خواند.

می آیم؛ بوی دلربایت را استشمام می کنم، تو به من نزدیکی و صدایم را بهتر از خودم می شنوی.

چه سفرسختی است مولا جان. این کویر را باید طی کنم تا به تو برسم؟

نام ویادتو خستگی راازمن میگیردولی تشنگی و خسنگی راچه کنم.

یا غریب الغربا خود را به تو سپرده ام یاری ام کن تا از این کویر سوزان ودل مرده به سلامتی گذر کنم.

بال ها را می گشایم، اوج می گیرم، در این گرمای طاقت فرسا، با شوقی افزون به سویت می آیم.

شنیده ام هر کسی به عشق توبه سویت بیاید، همین که بار سفر ببندد، گناهانش بخشیده می شود.

تو زائرانت را شیفعی، مائده هازمینی واسمانی وخوان کرمت برای همگان پهن است و پایانی ندارد.

اگر جرعه ای آب در این صحرا باشدتا بنوشم تا حرمت پیوسته می آیم.

من چه می خواهم؟ شوره زار و بیابان خشک، آبش کجاست؟

این جا عطرزندگی به مشام نمی رسدوخاکش بوی مردگی می دهد، گمگشتگان جان می دهند اما عاشقان دل به دریا می زنند.

من هم عاشقم وهم پیک عشق و پیام اورعاشقانم.عاشق درراه وصال دوست هراسی از مرگ .

دارم ترا می بینم.اگرچه از تودورم ولی توبه من نزدیکی.

آه ... آه...نوری می بینم؛پرتواش دیدگانم رابست.

اخرهم ندیده عاشقت شدم، خدایا اگرچه درراه وصال دوست جان باختم ولی رستگار وجاودانه شدم .


[ یکشنبه 17 مهر 1390 ] [ 03:37 ق.ظ ] [ لیدا حشمتیان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 30 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

تبلیغات
یادمان باشد...


.::باتمام وجود گناه کردیم اما نه گناهانمان را فاش کرد،نه نعمت هایش را از ما گرفت،اگر اطاعتش کنیم چه میکند؟!::.

آمار دفترخانه
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
تبلیغات